نمي دانم چه مي خواهم خدايا
به دنبال چه مي گردم شب و روز
جه مي جويد نگاه خسته من
مرا افسرده است اين قلب پر سوز
ز جمع آشنايان مي گريزم
به كنجي مي خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تيرگي ها
به بيمار دل خود مي دهم گوش
گريزانم از اين مردم
كه با من به ظاهر همدم و يكرنگ هستند
ولي در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پيرايه بستند ...
نوشته شده توسط توفان در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 ساعت 17:19 موضوع | لینک ثابت
انگار همين ديروز بود كه از كوچه هاي احساس گذشتي و ميهمان قشنگ ثانيه هام شدي ...
به تو كه زيبايي لحظه هايم شده بودي ...
آرام ميان كوچه ها قدم مي زدي و ميان نفس هاي زمين ، رنگ مي پاشيدي و
چشمانم را به سمت دريچه مهرباني مي گشودي تا از پشت آن خدا را ببينم .
نسيم زلف دختركان سبز جامه را چه زيبا گيسو مي كرد و
بر سرشان تاج رنگين مي گذاشت تا در جشن فصل ها دامن زمين را برگ ريزان كند
و رقص كنان جامه بردرند كه جان را چه قابل است در قدمهاي يلدا فدا كردن ...
چك ، چك ، چك ...
باران مي بارد از آسمان تا دوباره به يادمان بياورد پاييز تابلو زيبايي است از عشق خدا ...
، و يلدا مقدمه اي براي بارش دوستي از آسمان احساس ...

لحظه هايتان رنگارنگ و خاطرانتان پر از طراوت باران باد

يلدا تون مبارك ...
این متن بسیار زیبا رو دوست عزیزم خانم رنجبر نوشتند .
اعظم عزیزم دستای مهربونتو می بوسم....
نوشته شده توسط توفان در شنبه سی ام آذر 1387 ساعت 9:59 موضوع | لینک ثابت
تپشهای قلبم را به باور خاطره هايم پيوند می زنم ،
و سرزمينی را که همزاد با خاک است و کهن تر از تاريخ ، برای نوباوگان خاک و تازه به دوران رسيدگان تاريخ زمزمه می کنم .
زمزمه می کنم که :
من از نسل شب شکنان روزگارم ،
من از نسل نورآفرينان پاک ،
از سلاله پاک آريائيان بردبارم ،
منم ميراث هزار ساله زمين ،
همان ازشرق تا غرب گسترده آغوش ،
همان پيام آور مهر و دوستی ،
همان گرفته در فش آشتی بر دوش
نه خود ستيزم ، نه ديگر ستيز
مرا و يادگاران مرا به نيکی يادآر
که يادگار يادگاران من ، همه شادی است و شادمانی ؛
. . .
شب است و گيتی غرق در سياهی
شب بلند است و سياهی پايدار ، ولی
باور به نور و روشنايی است ،
که شام تيره ما را ، از تاريکی می رهاند
و از دل شبهای يلدا ، جشن مهر و روشنايی به ما ارمغان می رساند
تيرگی هاتان در دل نور خاموش باد ،
نوشته شده توسط توفان در جمعه بیست و نهم آذر 1387 ساعت 0:0 موضوع | لینک ثابت
لطیفا!
با خیال تو به آیینه ها قدم می گذارم، به گلستان توحید، زیر چتر خورشید، باران نور روح تشنه ام را می نوازد، نوری از حقیقت تا طراوت یاد تو از وجودم بتراود.ای یگانه ی هستی! تنها تو هستی که می توانم در آغوش مهربانیت آرام بگیرم.

نوشته شده توسط توفان در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 ساعت 23:59 موضوع | لینک ثابت
عيد قربان،
|
|
جشن رهيدگي از اسارت نفس و شكوفايي ايمان و يقين بر همه ابراهيميان مبارك باد.

نوشته شده توسط توفان در دوشنبه هجدهم آذر 1387 ساعت 12:2 موضوع | لینک ثابت
یک داستان کوتاه آموزنده

مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمد و گفت من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟
او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه مي رفت عنكبوتي را ديد اما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري عبور كرد.
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا برو تا به بهشت بروي. مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد. كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي. ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد.
نوشته شده توسط توفان در شنبه شانزدهم آذر 1387 ساعت 21:31 موضوع | لینک ثابت
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:
می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه می دارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت :
لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...
نوشته شده توسط توفان در جمعه یکم آذر 1387 ساعت 13:52 موضوع | لینک ثابت
اشكهايم را براي تنهايي او و خودم ريختم
نگاهم را به تبسم چشمانش دادم
و دلم را با نواي شيرينش آشنا كردم
و تنها يك چيز است كه مرا به سوي او مي خواند
نداي ديدن و آخر رسيدن
بهترين دوست داشتني من....

نوشته شده توسط توفان در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 ساعت 15:25 موضوع | لینک ثابت
پاییز بهاریست که عاشق شده است
عاشق نشدی وگر نه می فهمیدی ...
پاییز بهاریست که عاشق شده است
پیداست هنوز شقایق نشدی ...
زندانی زندان دقایق نشدی ...
وقتی که مرا از دل خود می رانی ...
یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی ...
زرد است که لبریز حقایق شده است ...
تلخ است که با درد موافق شده است ...
عاشق نشدی وگر نه می فهمیدی ...
پاییز بهاریست که عاشق شده است
نوشته شده توسط توفان در پنجشنبه نهم آبان 1387 ساعت 14:10 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام و عرض ادب به تمامی بازدید کنندگان وبلاگ توفان.
در این وبلاگ سعی کردم که مطالب و متون ادبی متنوعی را جمع آوری کنم البته با ذکر منبع ...
بانظرات سازنده ی خود منو در رونق بیشتر آشیونه ی کوچیکم یاری کنید
امیدوارم لحظات شادی را در اینجا سپری کنید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــ
ـــــــ
ــ
شاعر و فرشته
شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند.
فرشته، پري به شاعر داد و شاعر شعري به فرشته.
شاعر پر ِ فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي «آسمان» گرفت.
فرشته شعر شاعر زمزمه كرد و دهنش مزه ي «عشق» گرفت.
خدا گفت: تمام شد. ديگر زندگي براي هر دويتان دشوار مي شود.
چون شاعري كه بوي آسمان را بشنود، زمين برايش كوچك است و فرشته اي كه مزه ي عشق را بچشد، آسمان برايش تنگ است.
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY